-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
صبر از زبان عجز ثناخوان زینب است عـقـل بـسیـط واله و حـیران زینب است ایـوب صابـر است ولـیکـن دریـن مـقـام انصاف ده که ریزهخور خوان زینب است در قـتـلـگـاه، جـسم برادر به روی دست بگرفت کای خدای من این جان زینب است قـربـانـی تـو است بـکـن از کـرم قـبـول کاری چنین به عهـده ایـمـان زینب است در خطبهاش که کوفه از آن شد سکوت محض گفتی که ممکـنـات به فرمان زینب است ابــن زیــاد شــــوم بــه دار الإمـــارهاش رسـوا ز منطـق شرر افـشان زینب است با ایـنکه با عـیـال بـرادر به شـهـر شـام در دست اهـل ظـلـم، گریبان زینب است بـر هـم زن اســاس جـفــاکــاری یــزیــد لحـن بلـیغ و نطـق درخـشان زینب است افـزون بُـوَد ز حـوصـلـه خـلـق عـالـمی درد و غمی که در دل سوزان زینب است دارد «صغیر» امیدی و از روی اعتقاد چشمش به لطف بیحد و پایان زینب است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
بـه نـام اسـوۀ ایـثـار حـضـرت زیـنب بـه نـام جــلــوۀ الـلـه شــوکـت زیـنـب قـسم به هـر چه خـدا آفـریـده در عـالم که هـست مـلک خـداونـد دولت زینب که گفته است که غیرت برای مردان است؟ زبـانـزد هـمگـان است غـیـرت زینب به این حسینیهها و به روضهها یک دم نیـامـده احـدی جـز به دعـوت زیـنـب به رسم هر که مقربتر است در این بزم تــمـام جـام بـلا بـود قــسـمـت زیـنـب غـریـب کـربو بـلا شـد بـرادرش اما به وسعت دو جهان است غربت زینب مـیان لـشگـر نامحـرمـان مسـافـر شـد کـجـا اراذل بـدنـام و سـاحـت زیـنب؟ عـلم به دوش ابالفـضل بوده عـاشـورا پس از غـروب دهم گشته نوبت زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر برادر
تو آفـتـاب منی با چـنـین جـمال حسین مرا ببخش که خواندم تو را هلال، حسین گرفته روی تو را گرچه خون و خاکستر تو آفـتاب وجـودی و بیزوال، حـسین سرت به نیزه و قرآن به لب، جلالی نیست به جز جلال خدا فوق این جلال، حسین ز شـور نـغـمـۀ قـرآنت ای عـزیز دلـم ز حال رفتم و باز آمدم به حال، حسین قـسم به پـیـکـر پـامـال تـو که نـگـذارم کـنـند خـون شـریف تو پایـمال، حسین یزید اگر به اسـارت کـشانـده اهلت را کشم حکـومت او را به ابتـذال، حسین کـنـم حـرام بـر او شـهـد زنـدگـانـی را که او حـرامِ خـدا را کند حلال، حسین ز کـودکـان ز پـا اوفـتـاده گـیـرم دست اگر که سیـلیِ دشمن دهـد مجال حسین به هر یکی ز صغیران به گریه مینگرم تو را ز من طلـبد با زبان حال، حسین زبان حال «مؤید» غلام تو، این است من و جدایی از تو بُـود محـال، حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در کوفه
خـیزران آمد و بر مهـبط یارب زده شد تـازیـانـه عـوض گـفـتـن یـا اَب زده شد اُسکتوا ضربه شد و بر دهن دشمن خورد مثل آن ضربه که یک روز به مرحب زده شد روز و شب زینب کبری به اسیری چون رفت روز از روز بدش آمد و شب، شب زده شد جـای لـیـلا و ربـاب و هـمـۀ اهـل حـرم دم به دم عـمـۀ سـادات مـرتـب زده شـد صـاف بـود آیــنـهاش آه ولـی در کـوفـه داغ بـر آیـنـه از جـنـس مُحـدَّب زده شد شـد کـبـودی اثـراتـش دو بـرابـر زیـرا؛ ضربهها بیشترش در وسط شب زده شد زینب آن لحظه به پا خاست و از پا افتاد خیزران چونکه به پاخاست و بر لب زده شد آسـمان بـار غـم روضۀ سـر را نـکـشید قـرعـۀ فـال بـه نـام منِ زیـنـب زده شـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
نام زینب میبرم شعرم پریشان میشود نام زینب میبرم این ابر باران میشود نـامِ زینب بُـردم و دریـا مـؤدّب ایـسـتاد باز اقـیـانـوس نا آرام طـوفـان میشود چادرش قدری بتـابد آب میگردد زمین روزها در سایهاش خورشید پنهان میشود در دعا میایستد محراب حیرت میکند از مناجات شبش سلمان مسلمان میشود در مدیـنه سالها زهـرا صدایش میکنند وقت تفسیرش خود جبریل دربان میشود خم نشد زانوی عباسش بجز در پای او تا به محمل میرود اکبر شُتربان میشود یک قـدم خانم بیـاید کـوفه میپـیچـد بهم یک قدم بیبی بکوبد شام ویران میشود واژههایش خطبه شد نهج البلاغه جمع شد خطبه نه تیغ علی انگار عریان میشود کیست این؟ زهرا علی شاید حسن شاید حسین؟ حق بده آئینه از این اوج حیران میشود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در کوفه
کوفه را تسخیر کردم با نَفَسهای علی در منِ زینب تـجـلّی کـرده آوای عـلی خطبهای خواندم به لحنِ فاتحِ خیبر سپس فتح کردم کوفه را با لحنِ گویای عـلی زین اَب بودم شدم زینت برای دینِ حق جمع کردم گوهرِ دین را ز دریای علی کارِ من بیداری بیچارگـانِ کوفی است ارثها دارم خدا را شکر از نای علی اسکتوا گفتم همه غرقِ سکوتِ غم شدند یـافـتـم آمـوزههـایم را ز لـبهای عـلی انتـقـامِ خـون سالارم را گرفـتم با کلام زنده کردم مرده را هستم مسیحای علی از ندامت شهر شد یک پارچه اندوه و درد سر فـرود آورد کوفه پای گلهای علی “عـالـمه” دادم لقب چارم ولّی شیعـیان با عـقـیـله بودنم گـشتم مـصّـفای عـلـی سرشکسته نیستم در محضرِ پاکِ حسین خوار کردم خصم را من با مددهای علی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در کوفه
واردِ کـوفـه شـدم با هـیـبـتی که داشـتم یـادم آمـد از پـدر بـا عـزّتی که داشـتـم روزگاری جایگاهی داشتم در بینِ شهر واردِ کـوفـه شـدم با غـربـتی که داشـتم دورِ من بودند عباس و حسین و مجتبی حال وارد میشوم با صولتی که داشتم قامـتم را هیچکـس تا قبلِ عـاشورا ندید من اسـیـرِ دشـمنـم با عـفـتّـی که داشـتم رقصِ نیزه میکند خولی به پیشِ چشمِ من سوخـتم بدجـور با این حالـتی که داشتم خطبهای باید بخـوانم تا همه نادم شوند خـطبه خواندم با تمامِ قـدرتی که داشتم لحنِ من لحنِ علی شد صحبتم مثلِ علی میروم از شهر با این رحمتی که داشتم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها در کوفه
یکتنه در کـربلا غوغا به راه انداخته تـیغِ بُـرّان است، یا زینب نگـاه انداخته با کلامش تیغِ حیدر را برون کرد از نیام دشـمنـش تـسلیم گردیده، سـلاح انداخته مرتضی انگار دارد خطبهخوانی میکند منطقش یک دشت را در اشتباه انداخته مثلِ طوفان خانۀ تزویر را ویران نمود مثلِ شیـری لـرزه بر جانِ سپاه انداخته یک نگاهِ اشکـبار انداخته بر خـیـمهگاه یک نگـاهِ مضطرب بر قـتلگاه انداخته جـانِ زینب از فـراقِ یـار بر لـب آمـده در مصیبت چنگ بر رخسارِ ماه انداخته
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مناجات اول جلسه)
دلی که خـانـۀ غـیر تو شد حـرم نشود اگر دخـیـل عـلم نیست محـتـرم نـشـود چه سود در نفس آن کسی که یک لحظه به عهد عابس و جون تو هم قسم نشود به زیر قـبه تو را از خـدا طلـب بکـنم خدا کـنـد ز سـرم سـایـۀ تو کـم نـشـود به شاه تیغ علامت قسم که تا دم مرگ سرم به غـیر در خـانـۀ تو خـم نـشـود بهـشت مرثـیهات را به هیچ کس ندهد نصیب گـریهکنت گر بهـشت هم نشود به سـمـت حـائر تو سـیـنهخـیـز میآیـم ز پـا اگـر که بـیـفـتـم، قـدم قـدم نـشـود فدای موی سپیدی که نذر روضه توست حرام، پول سـیاهی که خرج غم نشود تو را به خاطر دِرهم چه دَرهمت کردند به تـیر و نیـزه تو را نامنظـمت کردند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
دست بر دامان آن زن میشوم کز شوکتش قـرنها افتاده هر مردی به پای عـزّتش قدر اگر زهراست! قدر فاطمه این دختر است باخبر هرگـز نباشد هیچکس از قـیمتـش با همان دستی که آتش را گرفت از خیمهها آبرو بـخـشـیـده ابـراهـیـم را بـا مـلـتـش آستینپاره نه با خود ذولفقار آورده است کاخ اسـتبداد را ویـران کـند با قـدرتش! مینویسند عالمان از معجزات خطبهاش مینـشیـنند اولیا هر روز پای صحـبتـش سوختن پای حسین از واجبات زینب است او بلا را میخـرد هر قدر باشد قـیمتـش بین این بزم عزا هرکس حسینی میشود مطـمئناً بوده با امـضای زینب دعـوتش چادرش را بر کمر میبـنـند و بالای تل منتـظر میایـسـتد پس کی بیاید نوبـتـش سهم آبـش را مـیان بچهها تـقـسیـم کـرد تشنهتر بود از همه حرفی نمیزد از عطش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در خروج از کربلا
کیست این زن، اینکه بر بالای منبر ایستاده در میان این همه شمشیر و خنجر ایستاده کیست این زن، اینکه با تیغ زبان آتشینش روبهروی صاحبان سبحه و زر ایستاده گرچه از دشمن فراوان زخم خورده داغ دیده مـثـل کـوهـی بـاز هم اللهاکـبـر، ایسـتاده گاه بالای سر سرهای بیتن گریه کرده گـاه بـالای سرِ تـنهای بیسـر ایـسـتاده در کلامش خشم و آرامش تو گویی توأمانند آری آری آن طرف انگار حیدر ایستاده کیست این زن، زینب کبراست یا زهرای ثانی اینکه در این مسجد بیبام و بیدر ایستاده زن مگو، بنتالجلال اختالوقاری آسمانی مثل کوه محـکـمی پشت بـرادر ایسـتاده با وجود آن همه زخم زبان از اهل کوفه راستقـامت عـین عـباس دلاور ایستاده خم به ابرویش نیامد از ملامتهای دشمن بر سر حکـم الهـی چون پیـمبـر ایستاده کیست این زن، اینکه چون سروی میان آتش و دود با وجـود آن هـمـه داغ مـکـرر ایـسـتاده شام، تاریک است و خیل کوفیان در شب شناور زینب اما مثـل ماهی روی منبر ایستاده زینب است این دختر حیدر که از مردان عالم آری آری، یک سر و گردن فراتر ایستاده پرچـم شاه شـهـیدان تا ابـد بـالاست بـالا بر سر پیمان خود تا صبح محشر ایستاده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
هستیاش را داد تا محفوظ باشد معجرش مثـل کـوهی ماند پای اعـتـقاد و بـاورش وقت بیرون رفتن از خانه، حسین و مجتبی با یـل اُمُّ الـبـنـین بـودند در دور و برش هـاجر و آسـیـه را دیـدم که میآموخـتـند با چه شوقی درس عفّت را به پای منبرش دختر نور است این بانو و بیشک آفتاب میشود مانند شمعی بیرمق در محضرش اسم او ذکر شب و روز همه آئینههاست عـصمت الله است این آئـینه نام دیگرش حضرت زهرای اطهر مظهر حُجب و حیاست ارث برده این عقیله حُجب را از مادرش حضرت زهرای اطهر آنکه پیش کور هم چادرش را برنخواهد داشت از روی سرش هر کسی در این جهان از عفتش دم میزند یا به زهرا اقتدا کرده ست یا بر دخترش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام زین العابدین علیهالسلام
همان وقتی که خنجر از تن خورشید سر میخواست امامت از دل آتش چنان ققنوس برمیخاست علی باشی و در میدان نجنگی، داغ از این بدتر؟ خدا او را به بزم عشقبازی شعلهور میخواست علی در خونِ خود پرپر، علی با تیرِ در حنجر علی از شعله سوزانتر، علی بودن هنر میخواست نباید شعلۀ این ماجرا یک لحـظه بنـشیند عبایش سوخت در آتش که آتش بال و پر میخواست به پاهای کبوتر نامهای از جنس زنجیر است که فریاد بلند تشنگان، پیغامبر میخواست مصیبت تازه بعد از کربلا آغاز شد یعنی به غیر از خونِ تن، دشمن از او خون جگر میخواست امامت را زنی با جان و دل میبرد آهسته که زینب بود، اگر او زیر دست و پا سپر میخواست پدر لبتشنه جان داد و گذشت اما تمام عمر صدای شرشر باران چه از جان پسر میخواست غریب است آنچنان کعبه میان آشنایانش که استعلام حقانیتش را از حجر میخواست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام زین العابدین علیهالسلام
طنین «آیۀ تطهـیر» در صدایش بود مـدیـنـه تـشـنـۀ تـکـرار ربّـنـایش بود صحیفهای که سراسر شعور و شیداییست حدیث سلـسـله گـیـسوی آشـنایش بود گرفته بود صبـورانه صبر را در بر همیشه آینه مجـذوب سجـدههایش بود حدیث تشنگی و آب را مپـرس از او که عـهـدنـامۀ عُـشّـاق کربـلایش بود اگر چه آب روان بود مَـهـر مادر او چه شد که آینهگردان غصههایش بود چگونه لب بگشاید به یک تبـسم سبز کسی که حادثهای سرخ پابهپایش بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مناجات اول جلسه)
خیرهام از بیرقِ سُرخت نگاهم را نگیر جز خودت چیزی نمیخواهم پناهم را نگیر بـاز بـارَم را بـه دیـوارِ حـرم انـداخـتم جانِ من از شانههایم تکیهگاهم را نگیر آمدم مانـنـد حـر بـرخیز راهم را بگیر میروم مانند جُون اینبار راهم را نگیر اشتبـاهم را گنـاهم را گنـاهم را بـبخش هِق هِقم را گریههایم را سلاحم را نگیر من به این شبها به این روضه به این غم دلخوشم بِرکهای غمگینم از من عکسِ ماهم را نگیر بین هیأت مثل تو یا مثل زهرا میشوم هرچه میخواهی بگیر ای عشق آهم را نگیر تو میانِ ما نـشستی حیف خیسِ گریهام آه ای اشک اندکی راهِ نـگاهم را نگیر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
به عزم رزم به پا کرده شور محشر را به یکنگاه به هم ریخـتهست لشکـر را ز هر کناره ببین صفکشیده دشمن و دوست که تا نـظـاره کـند مـرتـضای دیگـر را شنـیـدنیست رجـزهای رزمِ دیـدنیاش از او خوش است شنیدن أنا بن حیدر را مجاهدی که چنین نافذالبصیره شدهست به تـیـغ تـیـز دهـد پـاسـخ سـتـمـگـر را گره به ابروی خود زد، گره به کار عدو امــان نـــداد امــان نــامــۀ مــکــرر را پی شـکـسـتـن تـحـریـم دل به دریـا زد مگر که آب دهـد غـنچـههای پـرپـر را بر آتش است دل اهل خیمه چون اسفند و إن یـکــاد بـخــوانــیـد ایـن دلاور را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در شهادت حضرت عباس علیهالسلام
زمین میلرزد از سنگینی باری که من دارم شبیه شانۀ از داغ، سرشاری که من دارم خسوفِ صورتت خورشید را خاموش خواهد کرد بتاب ای ماهِ زخمی در شبِ تاری که من دارم به گوشِ شیرخوارم گفتم: آری زنده میمانی فقط با آب میآید؛ علمداری که من دارم بیا برگرد، جان خواهرم؛ برگرد، جان من! ببین ناموسِ خود را پشتِ اصراری که من دارم نترس از آبروی آب، پیش دخـتران من بترس از دشمنانِ دخترآزاری که من دارم طلب دارند، جانم را؛ ولی بعدش چه؟ میدانی؟! به «جان» راضی نخواهد شد طلبکاری که من دارم بـمـان تا دخـترم ایمن بـماند در کنار تو بمان؛ ثابت بکن کذب است، اخباری که من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در شهادت حضرت عباس علیهالسلام
آماده باش مقـصد ما در سفـر یکیست سرهایمان جداست ولی بال و پر یکیست اینها برای کـشـتن ما صف کـشـیدهاند از هر کجای دشت بپرسی خبر یکیست دار و ندارمان همه در بین خیمههاست آتش که شعلهور بشود خشک وتر یکیست حـتـی به روی اکـبـر من تـیغ میکـشند با اینکه با پیامـبر از هر نظر یکیست تـنها به این گـنـاه که فـرزنـد حـیـدریـم تنها به این دلیل که ما را پدر یکیست آیـا کـسـی نـمـانـده که یـاری کـنـد مـرا این جا میان این همه لشگر اگر یکیست عـبـاس من بـرادر مـن نـور چـشـم من طرز مصاف کردن تو با پدر یکیست تـنهـا رجز بخـوان و بگـو یا عـلی مدد در چشم شیر یک نفر وصد نفر یکیست چـشـم انـتـظـار آمـدنت از شـریـعـهانـد حالا دعای اهـل حـرم بیـشـتر یکیست شمـشـیرها به دور تنت حلـقـه میزنـند چون جمع تیغها همگی ضربدر یکیست بعـد از من و تو زینب اگر نشـنود بدان خونین بدن زیاد ولی خون جگر یکیست از بس حروف پیکـر پاکت مقـطعهست پائـین پـای مرقـد و بالای سر یکیست غـرق سـتـاره است تن من ولی هـنـوز در آسـمان بیکـسی من قـمـر یکیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
قطره قطره اشک و خون چشم تو را پوشیدهاند پیکـرت را با لباس تـیـرها پـوشـیـدهاند علـقمه با پـارههای پیـکـرت تزئین شده خاک میدان را به خونت تا کجا پوشیدهاند اسبها بی دستیات را چون غنیمت یافتند زخـمهایت را به مـوج رد پا پوشـیدهاند در کنار عـلـقـمه رعناییات تکـثـیر شد نیزهها هر یک لباسی از تو را پوشیدهاند حرملهها بعد تو یک خواب راحت میکنند از غمت خلخال ها رخت عزا پوشیدهاند بعد تو از سـوز سنگـینی دست شـمرها صورت طفلانمان رنگ حنا پوشیدهاند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
عطش نشانه گرفته است آبروی تو را که بر زمین بزند شوکـت سبوی تو را جلالت تو زمین خورد و کودکان هر شب به روی خاک کـشیدند ماه روی تو را فـرات لایـق سـیـراب کـردن تـو نـبـود مگر که تر بکـند نیـزهای گـلوی تو را تو دست از همه شستی، صدا زدی که حسین به عـالـمی نـفـروشـیم تـار موی تو را بگو به دختر خورشید، ضربههای عمود گرفـته از سـر تو سـایـۀ عـموی تو را کنار علقمه یک گوشواره گم شده است حسن به عهده گرفته است جستجوی تو را غــبـار چــادر خـاکـی مـــادر ســادات چـقــدر ســاده بـرآورده آرزوی تـو را نـسـیـمهـای بـهـاری جـلـوتـر از نـیـزه به صحن شاه نجف میبرند بوی تو را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
مست و موّاج اگر غرق تمناست فرات با شکوه آمدهای، محـو تماشاست فرات چشم در چشم تو انداخت خودش را گم کرد خوب حس کرد که در محضر دریاست فرات داشـت از بدو ورود تو تلاطـم میکـرد با ادب بود به پای تو به پا خاست فرات از تپشهای دلش عشق به صحرا میریخت جار میزد نفـسـش تشنۀ سقاست فرات تو از این آب نخوردی جگر علقمه سوخت خجل از خم شدن قامت مولاست فرات به دلش حسرت بوسـیدن لبهای تو ماند دست رد خوردهترین سائل دنیاست فرات
: امتیاز
|
























